X
تبلیغات
بايزيد بسطامي

بايزيد بسطامي

ادبی

باغ بهشت -جنگل ابر

باغ
بهشت -جنگل ابر

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 10:57  توسط جواد غلامرضایی  | 

الو چال -جنگل ابر

الو چال -جنگل ابر
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 10:55  توسط جواد غلامرضایی  | 

یک ترانه غمگین

راضی نشیم قناری



صداش و گل بگیره

اونقد نخونه آواز

دق کنه و بمیره

یه وخ کلاغ محنت

دیوارا رو بگیره

فرو بریزه آوار

کلی دلت بگیره



زخم صدام برادر

تو غصه هام شناور

شتک زده ترونه

می گی بخون ...بهونه

تو این قفس نفس نیس

ترونه هام عبث نیس

کلام من ستاره س

گلایه از قفس نیس







ترونه هام و کشته غم

بارون نمی چکه یه نم

سوار کشتی نجات

دنبال چشمه چشات

برقه چشات مقدسه

یاد کتاب و مدرسه

اما کلاغ حادثه

همیشه زود تر می رسه

می گی بخون زخم صدام

تلخه تموم قصه هام

دنبال دردسر نباش

مسافر خطر نباش



دنبال دردسر نباش







توی صدام وایستادن

تو نفسام وایستادن



مخوام جشات و بخونم

شاخاو برگام افتادن



تو تنها برگ موندمی

ترونه نخوندمی

بهتره مختصر کنم

آرزوی سوزوندمی



زخم صدام برادر

زخم صدام برادر
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 10:54  توسط جواد غلامرضایی  | 

شاعر

 

تمام جاده های جهان دنبال مند

ومن

پی ی تو

چقدر بادها از آه من بر خواستند

وتو نبودی به اسمان بنگری

بنگری که چگونه با مژه های من  جابه جا می شد

جنگلی که  شاعرمان کرده

نه -نع

هیچ راهی از رویاهایمان نمی گذرد

مگر موهای تو که شکوفه ندارد دیگر

تنها

تنها می توانم از این بالا بنگرم

که چگونه همچون حباب از پیشانی ی دریا بر می خیزی

وهمچون ستاره

از گلوی پرنده ای که اخیرن شاعرت شده

وبه ما

لبخند می زنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 9:55  توسط جواد غلامرضایی  | 

واین تمساح ها

 

...واین تمساح هایی که از چشمانم فرو می ریزند

میلیونها مایل مرا به تو

نزدیک تر

عجب  آب و هوایی می تواند تو را شاعر کند

در خلیج

وعجب پروانه هایی گلویم را ترک گفته اند

امروز هم 

کفش هایت را

آب با خود

وشن باد ردت را

در شیلی استخوانت را بجویی

یا بیروت

اصلن بحث در 

باشی ونباشیم نیست

که گستره نیلی افق

پیشانی ات است

1.MYBRAINISSOWIRED

وابرهای سیاه 

آه

روی دشواری هایت

مارمولکهایی سمج ند

اما باید زه جان بکشی

سپیده دمان را

به قطع نخاع خر چنگ

ورویش

زیتون

1.BOBDYLAN  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 9:53  توسط جواد غلامرضایی  | 

سوگسرود غلامرضابروسان

 

بی آنکه آب شود از شرم

مگر می تواند

در چشمان افتاب درنگ کند؟

اما من  

خود اورا می دیدم

که کلاه از سر بر می داشت

وپیراهن می درید-مرگ!

انشب که زمان درشکه ات شده بود

وزمین می خواست بخشی از آسمان را ببلعد .

اما تو از سر زمانه بسیار بودی

وبسیاربودی

که صنو برها را کمر شکست فقدانت.

پرندگانی که به بوی دانه می آیند

پیراهنت راخواهندیافت

که شقایق ها را پوشانده

##

اما تو

گاهی با لای درخت

گاهی در نغمه پرندگان

گاهی

کنار برکه ایستاده ی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 9:52  توسط جواد غلامرضایی  | 

بادستهای...

 

فرسنگها دنیا از ما دارد

 ما به هم نزدیک.

 کافی ست لب بگشاید پیراهنت

بوی آویشن های وحشی

به اینجا می کشاند سونامی را.

 کشتی از ساحل باز می ماند

 من از جنگل/

 اما تو از تقدیرت پیش تری

وقتی در سینه ات

 درناهای وحشت زده را آشیانه می دهی

 دنیا را به سخره گرفته ای

 بادستهای...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 9:50  توسط جواد غلامرضایی  | 

مقروض آن چشمهايم ...

 

وبا پيشاني بلند  تو

ابديت آغاز مي شود

آن جزيره در زندگي محسوري

آن دشت بيكران

كه سرتاسرش خلنگزار است و سرسبزي

 آرزويي دور

كه در آستانه غرق شدن

به ذهن خطور مي كند...

جاد ه

مسيرش را تغيير مي دهد

كه خاك راه تو باشد

قلم

پروانه مي شود وقتي ...

ووقتي مي خواهم از تو بنويسم 

ماه

سرآسيمه  ناز مي كند

نامت را كه به زبان مي آورم

آه !نامت را كه به زبان ...
دهانم مي سوزد

مي خواستم

رنگين كمان را برايت بچينم

ستاره ها را از گردنت  بياوزم

آه !چه عمرها كه نردبان نكردم

به پر كردن ..


هنگامي كه پيراهن گلدار ت را مي پوشي

لااقل به زنبورها رحم كن

و وقتي در باغ عريان مي شوي

به دار و درخت !

وشال سرخت /

آه !

بايد به دهقان بيچاره حق داد

اگر سيب هايش

از سكه مي افتند

وبه من

كه مقروض آن  چشمهايم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 9:49  توسط جواد غلامرضایی  | 

در بند جادویت

 

شط است می چکدزافق یا که گیسویت

شیطان نشسته درس بگیرد زابرویت

گویی که صائقه تنوری زدوزخ است

توفان حریف می شود آیا به بازویت

دریا مگر نشست دلش او که ایستاد

قیچی مگر نماید تکثیر یاهویت

هنگام نستعین و پایت به کتف ماه

گویی که طاق عرش فرو ریخت پهلویت

یک چشم جام باده و صد کوچه انتظار

حتا زمانه خون شد از روی نیکویت ...

این خط تیغ کیست که رنگین کمانی از

کشتی شکستگان را هی می کشد سویت

اصلن نمی تواند جانی به در برد

افتاد هر که یکبار در بند جادویت

تابستان ۱۳۷۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 9:45  توسط جواد غلامرضایی  | 

فصلی برادبیات مشروطه /کتاب در دست چاپ جوادغلامرضایی

برای رسیدن به حقیقت یک دال مدلولهای فراوانی از گشتالتهای پیچیده ذهن عبور می کنند تا در نهایت انچه نزدیکتر به ذهن می اید آدمی را چراغ باشد .این است که هیچ مفهومی در جهان ثابت نیست وانچه در نظر گاه ما علم نامیده می شود ما حصل همین بی ثباطی هاست مفهوم از پل زبان در جهان انتشار می یابد واگر زبان نباشد انسان غار نشین چگونه نوستالژی هایش را انعکاس داد ه یا به بوته نقد بگذارد

انسان به عنوان جهان معنا به این اندیشه می افتد که به جهان پیرامنش معنا ببخشد ودر این     میان نیاز به وسیله ای را حس می کند که بی وجود آن هر تلاشی در نظرگاهش هبا و هدر است اینجاست که به خودش جسارت می دهد دست به نوشتن بزند  نوشتار همان سنگ آفتاب است همان نخ  تسبیح ..!با ظهور زبان انسان تولدی دیگر می یابد

او امروز حکم فردی را دارد که سالها در نه توهای تاریک درون خویش زندانی  بوده واکنون با افتاب قرار مواجهه دارد اینست که به سرعت دست به نامیدن اشیا می زند و علاقه مند است من خود را به ایشان یا آنانی که بخشی از خود اویند ارتقابدهد این مهم منجر به تولد قرار دادها می شود دیگر ایشان یا آنان موظفند به یک دال نام درخت بدهند حال آنکه در نقطه دیگر ممکن است دال مورد نظر را پنجره قرار داد کرده باشند واز این قرار است که یک دال در دال دیگری گواریده می شود چرا که علم بر گرا نیگاه پایه ریزی شده واز این منظر است که همواره دستخوش تغییرات واقع می گردد هر چند اساس و شالوده های آن از پولاداستدلالهای محکم ومعادلات چند مجهولی پیچیده است

حال بحث بر سر ادبیات چند صد ساله وپوسیده ای  است که پس از درخشش تک جرقه هایش به ایستایی و. واپسگرایی رسیده نه حتا کار ازاین هم دردآورتر است شاعر دیگر حتا به خودش اجازه کشف و شهود وابداع استعاره و تشبیه ها ی تازه هم نمی دهد وبه جای قبول زحمت ناگزیر در دواوین کهن دنبال  چراغ است ونتیجه همان غایب بودن امکان های بدیع و تکرار تکنیک ها و فضا سازی در اثر می شود آنگاه ادبیاتی که قرار بود سایه امنی در برابرروز مره گی ها باشد خودش دچار سندرمی است که اگر طبیبان حاذقی همچون تقی رفعت و علی اسفندیاری تجویز دارو نمی کرد ند ناگزیر جنازه محتضر بردوشمان بود در چنین شرایطی پوسیدگان از چار چوبهای پیچیده ودر هم تنیده و غیر قابل تغییرو ضابطه مندی سخن به میان می آوردند که تغییرات را هر گز بر نخواهند تافت از قضا سیستم هم گریز از روشنایی را الی رغم داییه ی حمایت از جریانات انتکتولی ساپورتش می کند  حال آنکه ادبیات راه به رهایی ست و هر تعریفی که بتواند به بندش کشد حتا به ساحتش هم نزدیک نمی تواند شد و هر گاه قانون و قائده ای حکم ثابتی برای ان در نظر بگیرد محکوم به نابودی ست آنوقت الشعر هو کلام الموزون المقفی ...تبصره ای نمی تواند باشد برکوته اندیشی ها ..؟!

گفتیم ایستایی وواپسگرایی هرچند کتاب حاضر مداقه خودرا بر ادبیات باز گشت و مشروطه و باز خورد آن با ادبیات مدرن وپسا مدرن موسوم به نیمایی و پسا نیمایی معطوف داشته باید عرض کنم بیماری درست زمانی رخ نمود که جناب مولف در بهبوهه ی جنگ های خان ومان سوز و قحطی وگرسنگی در عرق ریزان کشف و شهود های ذهنی خود که معشوقه را با دو بال کمر باریک تصویر کند یا چهار شانه و تو پر  حروف اسمش را از آخر به اول بنویسد یا در برخی از مصاریع نیاورد  با تمامی احترامی که به او قائلیم سخت در گیر افاعیلن مفاعیل بود که حادثه رخداد وتیزی  ای زیر گلو گاه محترمش را خراش انداخت اینجاست که آهرمن را در سایه سار تقیه نجات بخش خواند وآسیب شناسی اینکه دستگاه فکری ی مولف گرامی دیگر قادرز به تولید محتوا نیست ایدلوژی او فسیل ونخ نماست استعاره های او به دلیل کثرت استعمال از کار کرد افتاده و مضامینش برملا شده است واینک به دور از درک محتوای زمانه اش در گیر درونیات موهوم خویش"خودش را در چار دیواری ی شسته رفته ی وزن و قافیه به صورتی پنهان کرده  که هر گونه تخطی و عبور در موازات اهانت به مقدساتش مجازاتی نا بخشودنی داردنه اینکه شاعر علاقه ای به نوآوری نداشته باشد ذوق وسلیقه اش بیمار است و دست او تا حدی باز است که از  وزن  و قافیه به میزان اندکی بهره برد که روزه اش ابطال نیابد

ایرج میرزا :

می کنم قافیه ها را پس وپیش

تا شوم نابقه دوره ی خویش



+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 15:16  توسط جواد غلامرضایی  |